تبلیغات
بلوط - مطالب ابر داستان کوتاه

شارژ ایرانسل

فال حافظ

دهکده ی اطلاعات

 


فقط برو !

یكی از شاگردان شیوانا همیشه روی تخته سنگی رو به افق می نشست و به آسمان خیره می شد و كاری نمی كرد. شیوانا وقتی متوجه بیكاری و بی فعالیتی او شد كنارش نشست و از او پرسید چرا دست به كاری نمی زند تا نتیجه ای عایدش شود و زندگی بهتری برای خود رقم زند.

شاگرد جوان سری به علامت تاسف تكان داد و گفت: «تلاش بی فایده است استاد! به هر راهی كه فكر می كنم می بینم و می دانم كه بی فایده است. من می دانم كار درست چیست اما دست و دلم به كار نمی رود و هر روز هم حس و حالم بدتر می شود!»

شیوانا از جا برخاست و دستش را برشانه شاگرد جوانش كوبید و گفت: «اگر می دانی كجا بروی خوب برخیز و برو! اگر هم نمی دانی خوب از این و آن، جهت و سمت درست حركت را بپرس و بعد كه جهت را پیدا كردی آن موقع برخیز و در آن جهت برو! فقط برو و یكجا منشین!

 

از یكجا نشستن هیچ نتیجه ای عاید انسان نمی شود. فرقی هم نمی كند آن انسان چقدر دانش داشته باشد! اگر غم و اندوه داری در حین فعالیت و كار به آنها فكر كن! اگر می خواهی معنای زندگی را درك كنی در اثنای كار و تلاش این معنا را دریاب. مهم این است كه دائم در حال رفتن به جلو باشی! پس برخیز و راه برو!»




کلمات کلیدی : فقط برو , فقط برو ! , حکایت آموزنده , درس زندگی , داستان کوتاه , شیوانا , تلاش ,
نویسنده : میلاد زینالی لکی تاریخ : چهارشنبه 25 دی 1392 موضوع : داستان کوتاه اجتماعی جالب و خواندنی      نظرات

دو فرشته (حتما بخوانید)

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند. فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."

شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."

فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."





کلمات کلیدی : دو فرشته , داستان کوتاه , فقیر , ثروتمند , طلا , زن و مرد , فرشتگان ,
نویسنده : میلاد زینالی لکی تاریخ : یکشنبه 20 مرداد 1392 موضوع : داستان کوتاه جالب و خواندنی      نظرات

ناراضی



روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه ی بازرگانی عبور می کرد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد از همه قدرتمند تر است.

تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور می کرد. او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قویتر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.  در حال که روی تختی روان نشسته بود ، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت.  پس با خود فکر کرد که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره ای رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که پس صخره قوی ترین چیز در دنیاست و تبدیل به آن شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود.

نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!




کلمات کلیدی : ناراضی , داستان کوتاه , سنگتراشی , غرور , صخره , بازرگان , خورشید ,
نویسنده : میلاد زینالی لکی تاریخ : شنبه 12 مرداد 1392 موضوع : داستان کوتاه      نظرات

زندگی راحت
یک تاجر آمریکایى از یک روستاى مکزیکى دیدن می کرد که متوجه قایق کوچک ماهیگیرى شد که از کنار او عبور می کرد . با مشاهده مرد مکزیکی و چند ماهی داخل قایق ، از او پرسید: چقدر وقت صرف کردی تا این چند تا ماهی رو بگیری ؟ مکزیکى: خیلى کم ! آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى بگیری ؟ مکزیکى: چون همین تعداد ، براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه ! آمریکایى: خوب ، پس بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟ مکزیکى: به خودم می رسم ! یک کم ماهیگیرى میکنم ! با بچه‌هام بازى میکنم ! با زنم هم صحبتی می کنم ! بعد میرم تو دهکده میچرخم ! با دوستام گیتار می زنیم و لذت می بریم ! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى ! آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم ! تو باید بیشتر ماهیگیرى کنى ! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى ! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه کنى ! اونوقت یک عالم قایق براى ماهیگیرى دارى ! مکزیکى: خب ! بعدش چى؟ آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى ، اونهارو مستقیم به مشتریها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى... بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نیویورک... اونجا دست به کارهاى مهمتر هم میزنى ... مکزیکى: اما آقا ! اینکار چقدر طول میکشه ؟ آمریکایى: پانزده تا بیست سال ! مکزیکى: خوب ، بعدش چى آقا ؟ آمریکایى: بهترین قسمت همینه ! در زمان مناسب ، سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره ! مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خوب ، بعدش چى؟ آمریکایى: اونوقت خودت رو بازنشسته می کنی ! میرى به یک دهکده کوچیک ساحلی ! جایى که میتونى خوب استراحت کنی ! ماهیگیرى کنى ! با بچه هات بازى کنى ! با زنت خوش باشى ! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و لذت ببری !!!*

*مکزیکی نگاهی به مرد آمریکایی کرد و گفت : خوب آقا ، من که الان دارم همینکارهارو میکنم..




کلمات کلیدی : زندگی راحت , داستان کوتاه , مکزیک , امریکایی , ماهی , ماهیگیری ,
نویسنده : میلاد زینالی لکی تاریخ : شنبه 2 دی 1391 موضوع : اجتماعی جالب و خواندنی داستان کوتاه      نظرات


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به بلوط می باشد.