تبلیغات
بلوط - مطالب دی 1391

شارژ ایرانسل

فال حافظ

دهکده ی اطلاعات

 


یک دنیا حرف
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!

این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند


کلمات کلیدی : عاشقانه , یکدنیا حرف , عشق , خداحافظی , گلاب ,
نویسنده : میلاد زینالی لکی تاریخ : یکشنبه 3 دی 1391 موضوع : جالب و خواندنی      نظرات

زندگی راحت
یک تاجر آمریکایى از یک روستاى مکزیکى دیدن می کرد که متوجه قایق کوچک ماهیگیرى شد که از کنار او عبور می کرد . با مشاهده مرد مکزیکی و چند ماهی داخل قایق ، از او پرسید: چقدر وقت صرف کردی تا این چند تا ماهی رو بگیری ؟ مکزیکى: خیلى کم ! آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى بگیری ؟ مکزیکى: چون همین تعداد ، براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه ! آمریکایى: خوب ، پس بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟ مکزیکى: به خودم می رسم ! یک کم ماهیگیرى میکنم ! با بچه‌هام بازى میکنم ! با زنم هم صحبتی می کنم ! بعد میرم تو دهکده میچرخم ! با دوستام گیتار می زنیم و لذت می بریم ! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى ! آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم ! تو باید بیشتر ماهیگیرى کنى ! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى ! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه کنى ! اونوقت یک عالم قایق براى ماهیگیرى دارى ! مکزیکى: خب ! بعدش چى؟ آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى ، اونهارو مستقیم به مشتریها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى... بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نیویورک... اونجا دست به کارهاى مهمتر هم میزنى ... مکزیکى: اما آقا ! اینکار چقدر طول میکشه ؟ آمریکایى: پانزده تا بیست سال ! مکزیکى: خوب ، بعدش چى آقا ؟ آمریکایى: بهترین قسمت همینه ! در زمان مناسب ، سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره ! مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خوب ، بعدش چى؟ آمریکایى: اونوقت خودت رو بازنشسته می کنی ! میرى به یک دهکده کوچیک ساحلی ! جایى که میتونى خوب استراحت کنی ! ماهیگیرى کنى ! با بچه هات بازى کنى ! با زنت خوش باشى ! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و لذت ببری !!!*

*مکزیکی نگاهی به مرد آمریکایی کرد و گفت : خوب آقا ، من که الان دارم همینکارهارو میکنم..




کلمات کلیدی : زندگی راحت , داستان کوتاه , مکزیک , امریکایی , ماهی , ماهیگیری ,
نویسنده : میلاد زینالی لکی تاریخ : شنبه 2 دی 1391 موضوع : اجتماعی جالب و خواندنی داستان کوتاه      نظرات


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به بلوط می باشد.